من ديگر اين جا كاري ندارم. مي خواهم بروم.

شاه كه دلش براي داشتن يك رعيت غنج مي زد گفت:

– نرو ، نرو، وزيرت مي كنم!

– وزير چي؟

– وزيرِ… وزير دادگستري!

– آخر اين جا كسي نيست كه محاكمه بشود.

پادشاه گفت: – معلوم نيست. من كه هنوز گشتي دور قلمروم نزدم. خيلي پير شده ام، براي كالسكه جا ندارم، پياده روي هم خسته ام مي كند.

مسافر كوچولو كه خم شده بود تا نگاهي هم به آن طرف اخترك بيندازد گفت: – بَه! من نگاه كرده ام، آن طرف هم ديارالبشري نيست.

پادشاه بهش جواب داد: -خب! پس خودت را محاكمه كن. اين كار مشكل تر هم است. محاكمه كردن خود از محاكمه كردن ديگران خيلي مشكل تر است. اگر توانستي در مورد خودت قضاوت درست بكني معلوم مي شود يك فرزانه ي تمام عياري

 

مسافر كوچولو

نویسنده: آنتوان دو سنت تگزوپه ري

ترجمه: احمد شاملو